امیرصدراامیرصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

امیرصدرا گرمای زندگی ما

سیزده ماهه مهربون

1394/3/20 9:31
نویسنده : فاطیما
302 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیز دل مامان محبت

خیلی خوشحالم که با گذشت یک سال و نیم از آغاز وبلاگت، هنوز برای نوشتن واسه تو کلی ذوق دارم و اصلا خسته نشدم. امیدوارم اینجا برات یه یادگاری با ارزش بشه که با خوندنش لذت ببری جون دلم، یه هدیه ناقابل از طرف مامانی به پسر خوشگلم بوس

سیزده ماهگیت مبارک شیطونکم، مامانی انقد شیطون شدی، مرتب در حال کشف یه چیز جدید هستی عینک

یه روز دستمال کاغذی رو برداشتی هی میکشیدی به بینیت که یعنی داری بینیت رو پاک میکنی، هر چیزی که بخوایم ازت بگیریم میگیم امیرصدرا اونو بده، بعدش میگیم مرسی ... با شنیدن کلمه مرسی میدیش، اگرم نخوای بدیش فقط الکی میذاری تو دستمون دوباره برش میداری میخندی، ای ناقلا بوسبوسبوس

یه روز سر سفره نمکدون رو برداشتی انقد بامزه نمک پاشیدی رو غذامون، تا برق روشن یا خاموش میشه میگی برق همزمان انگشت اشاره ت هم رو به بالا میگیری به لامپ اشاره میکنی، هر ادا و صدایی که دربیاریم فورا تقلید میکنی، اگه فوت کنیم فوت میکنی، بگیم هیسسس میگی هیسسس و .... بغل

به توپ میگی پوووو، میگیم دستا بالا دستاتو میبری بالا، دستا بغل میاری پایین بعد چپ و راستشون میکنی، دستا رو زمین میذاری رو زمین بعد تند تند میزنی رو زمین بغل

میگیم ببعی میگه؟ با صدای بلند و با تمرکز میگی بععع، گاوه میگه مااااا، بزه میگه اِاِاِاِ، قورباغه میگه قورررررر

به انواع اسباب بازی میگی دو دو، به ماشین میگی دید دید، گاهی هم میگی تو تو که نمیدونم دقیقا منظورت چیه

نه هم یاد گرفتی و در صورت نیاز ازش استفاده میکنی، بهت یاد دادم به غذا بگی به به تا بیشتر بهش علاقمند بشی چشمکچشمکچشمک اینقد دوست داری بایستی که نگو، کلا خیلی کم میشینی، یکسره دستتو میگیری به همه جا و می ایستی، به کمک اشیا هم راه میری. موقعیکه تو آشپزخونه هستم همش میای از پاهام میگیری بلند میشی.  از حالت ایستاده نمیتونی بشینی، هر موقع میخوای بشینی کلی زمین رو نگاه میکنی بررسی میکنی، آخرش به این نتیجه میرسی که خیلی بلنده و ممکنه بیفتی، بنابراین نق میزنی که یعنی بیا منو بنشون!! خندونک 

پسر نازم دیگه حسسسابی مرد شدی و خودت میخوابی، البته منم کنارت دراز میکشم بعد اینکه همه اعضاء صورتم رو بررسی کردی و مژه هام رو کشیدی و دست کردی توی چشمم و ... دستامو میگیری و میخوابی، همچنان هم اکثر اوقات دمر میخوابی محبت راستی نی نی هم یاد گرفتی، هر موقع بچه ببینی میگی نی نی، یه بار عکس بچگیام رو نشونت دادم گفتم ببین چقدر شبیه مامان هستی، عکسو گرفتی گفتی نی نی! بوس

بهت میگم پسر مامان کیه؟ با صدای بلند مـــــــــــــن، عسل مامان کیه؟ مــــــــــن. یه بار باباجون بهت گفت پسر کی هستی؟ گفتی مامان ... الهی مامان فدات فرشته مهربون محبتمحبتمحبت

الوووووووو بغل

وقتی از سرسره میومدی پایین برمیگشتی نگاش میکردی خندونک

قربون پسر کتاب خونم محبت

عاااااااااااااااااشق انواع و اقسام نی نی هستی، خدا نکنه جایی نی نی ببینی ... بااااید بریم باهاش دوست بشی، کلا خیلی روابط اجتماعیت بالاست عزیزدلم، هر جا بریم با آدما دوست میشی و میخندی بهشون، انقدر مهربونی و با همه خوبی که حد نداره، فدای اخلاقت بشم من. گاهی بهت میگم آخه تو چطوری اینهمه خوش اخلاق شدی عزیزدلم، ما که تو دور و بریامون کسی رو نداریم اینقدر خوش اخلاق باشه، پس تو به کی رفتی مامانـــــــــی محبتمحبتمحبت

نگاه چطوری داری ماست میخوری مامانی خندونک

اینم ماکارونی خورونت خندونک

راستی توی این ماه اولین نمایشگاه کتاب عمرت رو هم رفتی، یکم که دور و بر رو بررسی کردی خوابت گرفت توی کالسکه ت خوابیدی ولی زودی بیدار شدی و باعث شد یکم بداخلاق بشی. مامان برات غذا برده بودم که لب نزدی و کلی ناراحت شدم، بخاطر همین خودمونم هیچی نخوردیم و گرسنه اومدیم خونه غمگین ولی جای شکرش باقیه  هر چی که درنظر داشتم رو پیدا کردیم و برات خریدیم. ایشالاااا سالهای آینده که بزرگتر میشی دوباره با هم بریم  نمایشگاه کتاب و خاطره بهتری برامون بمونه، کلی هم کتابای جورواجور به سلیقه خودت بخری و بخونی و کیف کنی. راستی یه آدم عروسکی تو سالن کودکان بود که بیشتر نی نی های هم سن و سالت ازش فرار میکردن ولی شما انقد خوشت اومده بود ازش میخواستی بری کشفش کنی خندونک

اینم هدیه هایی که من و بابایی به مناسبت تولدت با کمی تاخیر از نمایشگاه برات خریدیم (14 تا کتاب داستان هم هست)

راستیییییی موهات رو کوتاه کردیم، قبل از این فقط یه بار یه کوچولو کوتاه کرده بودیم و دیگه خیلییی بلند شده بود، بردیمت تو حموم و بابایی خودش آروم آروم کوتاه کرد، کلیییی قیافت تغییر کرده و آقاتر شدی جیگرم.

اینجا آماده کوتاهی هستی چشمک

اینم بعدش که رفتیم خونه خاله ام، ببین چه آقاتر شدی محبت

قربون کباب خوردنت بشم عشقم

یه سفر هم رفتیم مشهد پابوس امام رضا، بلیط رفت یکشنبه ساعت سه عصر بود، مامان صبح تو خونه خوابوندمت، توی فرودگاه قبل سوار شدن هم بابایی خوابوندت حدود سه ربع خوابیدی، همه اینکارا رو کردیم که تو هواپیما سرحال باشی ولی بازم یه کوچولو نق نق میکردی. با صندلی عقبیا حسابی دوست شده بودی و یکسره باهاشون دالی میکردی و غش میکردی از خنده، یعنی من کشته مرده روابط اجتماعیت هستم عسلم بغل وقتی رسیدیم پدرجون و مادرجون اومده بودن فرودگاه دنبالمون و کلی از دیدنت خوشحال شدن، شما هم اولش یکم غریبی کردی ولی یه کتاب فومی بامزه همونجا برات خریدن و فورا باهاشون دوست شدی آرام توی مشهد هرشب با بابایی و پدرجون میرفتی مسجد، دوبار هم بردیمت حرم امام رضا (ع) که انشالا نگهدارت باشه، رفتیم دیدن پسردایی بابایی که تازه به دنیا اومده بود و جالبه که تاریخ تولدش مثل شماست با یک سال اختلاف، اونجا هم حسابی شیطونی کردی و یکسره مراقبت بودم. یه سر هم رفتیم هایپرمارکت پدیده که خیلی تعریفش رو شنیده بودیم، اونجا هم خوب بود و خوش گذشت. پنج شنبه هفت عصر هم بلیط برگشت بود که بازم گذاشتم عصری حسابی بخوابی تا تو مسیر سرحال باشی که خداروشکر محقق شد، مامان جون و بابا جون که دلشون برات لک زده بود اومده بودن دنبالمون، به محض اینکه مامان جون رو از دور دیدی چنان ذوقی کردی و پریدی بغلش، طوریکه دیگه بغل بابا جون هم نرفتی زیبا خلاصه بسلامتی اومدیم خونه و سفرمون به خوبی و خوشی تموم شد، شما هم توی مسیر تو بغل مامان جون خوابت برد محبتمحبتمحبت

دوستت دارم نفــــــــــــــــــــــــــــــسم

توی مسیر رفتن به فرودگاه، فدای اخمت بشم من

حمومت توی مشهد

الهی فدات شم رفتی با اون نی نیا دوست بشی

عااااشق آب هستی پسرم، اینجا خودت لیوان رو گرفتی آب خوردی بعد بهم میگفتی دوباره آب بریز

پسندها (1)

نظرات (0)